افق پر از رگههایی از ابر سرخ و کبود و طلایی بود. مرا به همان سمت نشاندند. عدهای با یکدیگر حرف میزدند که برایم مفهوم نبود. بعد یکی از آنها فشاری بر بدنم وارد آورد و من استخوانهای زانوهایش و ساقهای کشیدهی پاهایش را بر پشتم احساس کردم. آنگاه در میان زوزه باد غریبی پنجه خشک و زبرش مقابل خورشید سایهی تیرهای انداخت و پس از آن ناگهان غروب غریبانهای فرا رسید. پنجههایش را در میان شب سیاه موهایم فرو کرد و به آن چنگی زد به گونهای که ستارگان آشکار شدند. تکانی به سرم داد و این بار مشتی از موهایم را در میان پنجهاش گره زد و فشار دیگری وارد آورد. یکدفعه پوست سرم در آب گرمی به سوزش افتاد. آنگاه چشمانم از هم گشوده شد و در باد عجیبی که آواز میخواند دشنهای را نشانم دادند که سری خمیده داشت و پس از آن بود که صدای یکی از وحوش را در بیابان خشک و بیآب و علفی شنیدم و آنگاه تیزی خنجر را بر گلویم احساس کردم. ناگهان برقی در چشمم ظاهر و رعدی خروشان آسمان وجودم را لرزاند و لحظاتی بعد بود که احساس کردم از زیر گلویم چشمهای جوشیدن گرفت و من که چشم بر افق آسمانی دیگر دوخته بودم بیدرنگ در میان رودی خروشان فرو رفتم که هوای آن از گیاهان معطر انباشته شده بود و به همه سمت موج میخورد اما همین که چشمانم به زیر خیره شد گمان کردم دریاچهای نیلگون میان سرو بدنم جدایی افکنده که ناگهان سرم در تندآبی کبود غرق شد. در فضای ناشناختهای رها شده بودم. کاملاً سبک بودم و هر چه کردم نمیتوانستم وزن و سنگینی بدنم را احساس کنم. ناگهان صدایی از میان امواج خروشان و معطر به گوشم خورد. چشم گشودم. در زورقی ایستاده بودم و من با آن میرفتم که ناگهان دو پنجه زورق را گرفت. جوانی بود خوش سیما که سعی میکرد سوار زورق شود. او را بالا کشیدم و در گوشهای نشاندم و حیرتزده نگاهش کردم زیرا از محل گلویش چشمهای به رنگ شرابی نیلگون میجوشید و من میدیدم زورقم در خون سرخش غرق میشد. ناگهان سر تا پایم خنک شد و من هم چون ابری آب شدم و با موجی که از راه رسید در کالبد آن جوان نیمه مغروق فرو رفتم و لحظاتی بعد آبشاری از رنگهای افق مرا در خود فرو برد.
همین که چشم گشودم دیدم در هوای عطرآگینی قدم میزنم و در اطراف من سواران و پیادههایی در رفت و آمد بودند. همه خوش سیما با تبسمی که در صورتشان میدرخشید، از اطراف صداهای دلنشینی به گوشم میرسید و من همچنان قدم زنان میگشتم که ناگهان مردی نقرهگون نزدیک شد و جام سرخی را بدستم داد و من تبسمی کردم و از آن نوشیدم و بیدرنگ چشمان برزخیام که همه رویاهایم را میشناخت از هم گشوده شد و آنگاه حیرتزده هزاران سر را دیدم که در تندآبی کبود فرو میرفتند و من نیز با آنان غرق شدم. آنگاه چشم دیگری در وجودم گشوده شد و من در هوایی پر از عطر گیاهان باطراوت از دروازه رنگین کمان عبور کردم و این هنگامی بود که چشمهای زمینیام که به ابرهای رنگین کمان افق مقابلم خیره مانده بود برای همیشه به خواب ابدی فرو رفتند.
۱۴/۷/۹۶
نظرات