فصل ۴

حوادث در چهار سوی آسمان و زمین به قدری متنوع و چشم‌گیر هستند كه آدمی شگفت‌زده می‌شود. در آخرین ماه پائیز درختان در منطقة "كلاردشت" ایران شكوفه می‌زنند و در ژاپن میمون‌های گرسنه به شهرهای مختلف از جمله فروشگاه‌ها و منازل حمله‌ور می‌شوند و در روسیه كشاورزان جنوب "سیبری" بی‌اعتناء به سقوط هواپیمای نظامی و مرگ بیست و سه نفر سرنشین آن با پرداخت دو عدد تخم مرغ به جای هشتصد روبل بلیط سینما به تماشای فیلم می‌نشینند تا برای ساعتی فراموش كنند كه ماه‌هاست از دولت حقوق دریافت نكرده‌اند. در "آمریكا" پنج نوجوان عضو گروه خفاشان، والدین یكی از اعضای خود را با ضربات چماق به قتل می‌رسانند. این نوجوانان اغلب در سنین 16 تا 17 سالگی و حداكثر تا بیست سالگی هستند. خود را خفاش می‌پندارند و اغلب برای اینكه تن به آدم‌كشی ندهند، بازوی یكدیگر را می‌درند و یا حیوانات را می‌كشند و از خون جاری شده می‌آشامند تا معنای خفاش بودن را باور كنند. اما باستان‌شناسان و دانشمندان غرق در حوادث قرون گذشته و عجایب خلقت بی‌وقفه به كشفیات تازه‌ای نائل می‌شوند و اخیراً تعدادی از آنها قدیمی‌ترین قطعات كهربائی را با قدمت میلیونها سال می‌یابند كه فسیل حشرات و جانوران و گیاهان را به همان صورتی كه میلیونها سال پیش وجود داشته، تحویل باستان‌شناسان در "لبنان" می‌دهند و در آن سوی زمین همكارانشان در عمق پنج تا ده متری زیر دریا موفق به كشف تمدنی ده هزار ساله متعلق به سرخپوستان منطقة "فلوریدا"ی آمریكا می‌شوند، با این حساب كه شاید آمریكایی‌های این منطقه باورشان نشود كه ده هزار سال پیش سرخپوستان این نواحی همانند آنها شهرنشین و یا ده‌نشین بوده‌اند. و در میان این حوادث شاید كشف دارویی ضد درد با قدرتی بیش از بیست هزار برابر قوی‌تر از مورفین و یا كشف ژِن بدگمانی و نگرانی خیلی زود به فراموشی سپرده شوند همانند خبر مرگ شصت هزار آمریكایی در هر سال بر اثر آلودگی هوا. اما خبر كشف دیوار دوم چین در استان "مغولستان" با قدمتی حدود هشتصد سال و به طول پنج هزار كیلومتر شاید هرگز فراموش نشود. دیوار اولی كه شهرتی جهانی دارد با سنگ و دیوار دومی كه در سایه شهرت دیوار نخستین خواهد زیست، با خشت بنا شده است. بایستی از میان انبوه اخبار و حوادث آنهایی را گلچین كرد كه پر از شگفتی و جاذبه داشته باشند و یا آنهایی را كه بیشتر تاثر برانگیز هستند، اخباری كه به ندرت به گوش می‌خورند و یا از چنان قدرتی برخوردارند كه قادرند روح و جسم آدمی را تكان دهند و از این میان این اخبار شنیدنی‌ترند: كبوتران ارتش "سوئیس" بازنشسته می‌شوند و اعتراضات بعضی از مردم نیز سودی نمی‌بخشد. اعضای كمیته كبوتران نامه‌بر مدعی هستند كه جمع‌آوری این پرندگان فقط سالی شصت هزار فرانك صرفه‌جویی در پی خواهد داشت در حالی كه هزینه مخابرات ارتش سالیانه چهارونیم میلیون فرانك سوئیس می‌باشد. با این حال تلاش هزاران نفر از علاقمندان به حیوانات سودی نبخشید و سرانجام در میان تأثر و اندوه آنان این فرشتگان خدمتگزار از كار بر كنار شدند. اما در این سوی زمین در «ایالت‌ اندراپرادش» و در نزدیكی «حیدرآباد» سه جادوگر كه متهم به شركت در جادوی سیاه بودند توسط روستائیان خشمگین به قتل رسیدند. می‌گویند جادوی سیاه قادر است افراد را مسخ و سپس این آدم‌های مسخ شده اقدام به قتل افراد خانواده و نزدیكان خود می‌كنند. همین برای وحشت روستائیان بینوا كافی بود و به همین دلیل ترجیح دادند آنها را بکشند تا اینكه خودشان به دست عزیزترین اعضای خانوادة خود به قتل برسند. و در "فیلیپن" آقای "كارتالا" پس از یك هفته غیبت داخل خانه می‌شود و ناگهان با تابوت خود روبرو می‌شود در حالی كه چشمانش در قاب عكس به او خیره مانده است. كارتالا در حالتی ناباورانه همین كه می‌بیند همسایگان از او می‌گریزند تازه پی می‌برد به اینكه یك هفته است كه جان سپرده است. مرد مغروقی كه در تابوت خفته شباهت عجیبی به او دارد و حالا خانواده‌ی كارتالا پس از این شوک پرهیجان، بایستی به فكر بازگرداندن پول و هزینه مراسم تشییع جنازه به همسایگان خود باشند. همسر كارتالا در حالی كه اشك می‌ریزد دختر كوچكش را به آغوش می‌فشرد و می‌گوید: "دخترم یادته آرزو می‌كردی یك بار دیگه پدر تو زنده ببینی، پس حالا خوب ببینش، پدرت زنده‌اس، اون نمرده". و آنگاه در حضور پلیس یكبار دیگر در تابوت را می‌گشایند و همگی به شباهت بی‌نظیر مرد مغروق به كارتالا اعتراف می‌كنند. اما «ترزا» این زن اوگاندایی شیرینی این ماجرا را از ما می‌گیرد زیرا او به جرم خوردن جسد شوهرش به دو سال حبس محكوم می‌شود خبر. تلخ و آزاردهنده ایست. با این حال او می‌گوید: "من بیگناهم چون آدمخواری رو شوهرم به من آموخته بود پس برای چی منو سرزنش می‌كنید؟" راز این آدمخواری زمانی فاش شد كه ترزا كیسه‌ی محتوی جمجمه‌ی شوهرش را در منزل یكی از دوستانش جا گذاشته بود. در حالی كه قاضی دادگاه امیدوار است این زن پس از گذراندن دوران محكومیت خود، آدمخواری از سرش بیافتد، اما او نگران است و دائم در شبهای زندان به این می‌اندیشد كه آیا فرزندش نیز كه اینك رسم و رسوم آدمخواری را از خود او آموخته است، با جسدش همان كاری را می‌كند كه او با جنازه‌ی شوهرش كرده است!؟ و سرانجام پیش از این كه كار به آنجا بكشد «ترزا ناكانواژین» خود خوری را در سلول سیاه زندان آغاز می‌كند. اما در "سردشت" مهاباد زیر آسمان پرستاره خوشبختی موج می‌زند و گویی مرگ فراموش كرده است به سراغ «خضر» كهنسال و همسرش برود. او در آستانه‌ی صد و پنجاه سالگی خود را خوشبخت‌ترین مرد جهان می‌داند و پس از یكصد و سی سال زندگی مشترك به زوجهای جوان توصیه می‌كند برای اینكه عمری طولانی پیدا كنند و هیچ‌گاه احساس اندوه و ناامیدی به سراغشان نیاید، تا می‌توانند محیط خانه را آرام نگه دارند و از هوای سالم كوهستان بهره‌مند شوند و ضمناً خوردن شیر و ماست و نیز گیاهان محلی را هرگز فراموش نكنند و اما یادشان نرود كه مهمترین عامل آرامش درونی تلاوت آیات قرآن است. «خضر عبدالله‌زاده» كه هر كس نزد او می‌آید خودش را یكی از بستگان او می‌نامد، به جای اینكه هنگام كار در زمین كشاورزی یا باغستان به تعداد سرگیجه‌آور نوه‌ها و نبیرگان خود بیاندیشد، به یاد خاطرات و حوادث دوران شاهان قاجار و حكایت‌های آن زمان روز خود را به شب می‌رساند.

شب فرا رسیده است اما از آرامش خبری نیست و روستائیان جنوب «آندراپرادش» وحشت‌زده خانه‌ها را ترك می‌كنند تا گرفتار طوفان مرگباری كه در راه است نشوند، همان طوفانی كه ماه گذشته یك هزار نفر را به كام مرگ فرستاد و اینك در سیمای گردبادی به سرعت دویست كیلومتر پیش می‌آید تا پنجاه هزار روستایی را از هستی ساقط سازد. این طوفان پس از ریزش باران‌های سیل‌آسا در طول صدها كیلومتر ساحل ایالت آندراپرادش به راه افتاده تا خدایان محلی بادهای موسمی را به فراموشی بسپارند.

یك هفته قبل از كُسوفِ كامل كه با سقوط ستاره‌ای همراه خواهد بود، كامیون بی‌ترمزی جان هجده دانش‌آموز و كاسب و عابر پیاده را در "كامرون" می‌گیرد و انفجار معدنی در "چین" صد و چهارده نفر را بر سر سفره مرگ می‌نشاند و پیشگویی نادرست یك ستاره شناس در مورد وقوع زلزله پایتخت قزاقستان را آشفته می‌سازد و در شهر «صور» یك كارگر فلك‌زده ساختمانی برای اولین بار در طول عمر خود شانس به او روی می‌آورد و پس از سقوط از ساختمان ده طبقه برای اینكه باورش بشود صحیح و سالم است، خود را تسلیم پزشك می‌كند تا به او تلقین كند كه هیچ اتفاق شومی رخ نداده است و می‌تواند به سركار خود بازگردد. كمی بالاتر از این ارتفاع مرگبار یعنی همانجایی كه قرار است سال آینده فضاپیمایی بر سطح مریخ فرود آید، طوفانی از گرد و غبار ماههاست كه منطقه‌ای به وسعت تگزاس را در می‌نوردد، طوفانی صورتی رنگ كه موفق شده به افسانه‌ی حیات در مریخ جانی دوباره بخشد. چه دانشمندان بیشماری كه با این خواب خوش بر سفره تقدیر نشستند و از غذای مرگ تناول كردند اما بازماندگانشان هنوز حتی به حیات میكروسكوپی در مریخ غول پیكرقانع وامیدوارند. و اصلاً امیدواری چیز خوبی است و اگر نبود كه گوریل ماده‌ای به نام «بنتی» برای نجات فرزندش هرگز خود را به آب و آتش نمی‌زد تا طفلش را از اعماق گودالی سیاه در باغ وحش نجات بخشد. باغ‌وحش «شیكاگو» او را قهرمان سال آمریكا معرفی می‌كند اما رقیبان او یعنی چند هنرپیشه و گوینده و حتی "بیل گیتس" معروف و "دكتر گریگوریل" (دكتر مرگ) و "بیل كلینتون" از اینكه موفق نشدند امتیاز كافی جهت قهرمانی سال را كسب كنند، زیاد آزرده نیستند زیرا ایثارگريِ بنتی را به تلاش خود ترجیح دادند. آری اگر امید نبود كه "نیم تاج" خانم نود و یك ساله به مشهد مقدس نمی‌رفت تا برای شفای چشمان نابینای خود كه دو دهه او را در سیاهی نشانده، دعا كند و او پس از شفا در كنار بارگاه امام رضا به همه اعلام می‌كند كه دیگر آرزویی ندارد و این تتمه‌ی انرژی‌اش را باید برای تعریف كردن این معجزه آسمانی به دیداركنندگان با خود اختصاص دهد و او بعد از این به همه نزدیكان و بستگان خواهد گفت كه همیشه امیدوار باشند حتی در زمانی كه بایستی مدتها پیش مرده باشید! >>> ادامه دارد

فصل۱ - فصل۲ - فصل ۳ - فصل ۴