فصل ۶

بعد از این كه خیالمان از بابت سال دو هزار آسوده شد، می‌توانیم باز هم حوادث و اتفاقات جهان را دنبال كنیم اما باید این حقیقت تلخ را همواره در نظر داشته باشیم كه تا وقتی حیات در روی زمین جاری است، سفره‌ی مرگ نیز گسترده است به گونه‌ای كه ماهیگیر صید دام خود می‌شود. آیا «عیسی»، ماهیگیر بینوا می‌دانست وقتی تور را در پنجه‌هایش گره می‌زند هرگز طلوع فردا را نخواهد دید؟ در تور او بجای ماهی مرگ بود و به یك اشاره از غیب، طغیان آب رودخانه «تجن»، عیسی را به داخل تور افكند و دنیا در جوانی او غروب كرد. هیچ كس نمی‌داند چرا «زوافستاتیو» این زن جوان قبرسی یازده قلو باردار شد و پیش از آن كه چشم به دنیا بگشایند، در تاریكی‌هایی رحم مادر خود در خیال مرگ خفتند و آن وقت بود که پزشكان گفتند جهان هرگز چنین واقعه‌ای را ثبت نكرده و شاید اولین و آخرین بار باشد، بی‌آن كه حكمتش را بدانیم.

در ستون حوادث یكی از روزنامه‌های عصر تهران كه به اواسط دی ماه سال هفتادوپنج هجری شمسی تعلق دارد مرگ سیصد و یازده نفر ثبت شده است. این همه مرگ و میر فقط به سه حادثه تعلق دارند: برخورد دو قطار، انفجار در قطاری دیگر و سرمای كشنده در شرق و غرب عالم. مهم این است كه ناامید نشویم و اصلاً ممكن است حادثه‌ای بزرگ سرنوشت انسان را عوض كند. همین دیروز و به دنبال اخبار مرگبار سرما، خبری در ارتباط با «اكسیر جوانی» خواندم و این آرزوی هر انسانی است كه به آن دست یابد، همچنان كه پلیس "فرانسه" در شهر «نیس» هفتاد هزار قرص ملاتونین را كه به اكسیر جوانی معروف شده، در صندوق‌های عصاره‌ی آب سیب كه از ‌آ‌مریكا وارد شده بود، كشف كرد. دقیقاً از روزی كه پژوهشگران گفتند این قرص مانع بروز عوارض پیری می‌شود و نیروی جوانی تا پایان عمر باقی می‌ماند، در سراسر جهان مشتریان فراوانی پیدا كرد و قیمت هر جعبه پنجاه قرصی آن از پنجاه دلار به شصت دلار رسید. این قرص در آمریكا در ردیف قرص‌های خواب‌آور ملایم قرار دارد. در خبر نیامده بود چند عدد از این قرص‌ها را باید خورد تا به اكسیر جوانی دست یافت و برای همیشه میهمان دنیا بود، اما آنها نمی‌دانند كه این قرص‌ها هدیه‌ی فرشتگان مرگ است تا دقایق یا ساعتی را در آرامش سپری كنند و از شنیدن حوادث سر گیجه‌آور وحشت زده نشوند. در حالی كه بسته‌های قرص اكسیر جوانی در میان بازارهای جهانی توزیع می‌شود، مرگ تا روشن شدن تكلیف خود بیكار نمی‌نشیند و با حركتی زیركانه قایق حامل دویست و هشتاد مهاجر هندی و پاكستانی را در آبهای ایتالیا غرق می‌كند: حداقل دویست نفر خود را به سفره‌ی مرگ می‌رسانند و از غذای آن تناول می‌كنند و در «برونئی» نیز كه به سلطان ثروتمند خود می‌بالد، یكصد و هشتاد و دو نفر را از دهان طوفان صید می‌كند تا وقتی ده نفر در جشن‌های سال نو میلادی در "فیلیپن" جان می‌سپارند، زیاد غم‌انگیز جلوه نكند، همچنان كه اروپای یخ زده جشن سال نو میلادی را در میان اخبار مرگ و میر و انجماد خانه‌ها و اجساد و طبیعت آغاز می‌كند. فقط اهالی آنجا كمی نگران پنج هزار مسافری هستند كه در غرب فرانسه در میان توده‌های عظیم برف گرفتار شده‌اند اما زیاد اهمیتی ندارد زیرا كارگرانی كه در استخدام مرگ هستند بالاخره قطار و مسافرین هراسان و سرمازده را به پای درخت كریسمس خواهند رساند.

در اولین روز از سال نو میلادی یك شیر درنده، یك خانواده چهار نفری را در غرب "تانزانیا" درید و خورد. این حادثه در روستای «كیدگدو» رخ داد و ما می‌دانیم زخم آن تا لحظه مرگ بر دلمان خواهد ماند و حتی اعتراف یك قاتل آمریكایی به قتل یك دختر هفده ساله پس از گذشت بیست و هشت سال نیز اندوه آن را نمی‌تواند بزداید. «آلبرت تالمو» پس از این همه سال خود را به پلیس تسلیم كرد كه هم وجدانش آسوده شود و هم مادر «جولیت» را خوشحال سازد. مثل اینكه دنیای پر حادثه‌ی ما فقط همین اعتراف را كم داشته است. می‌گویند بر اثر بارش بارانهای شدید در چند روز اخیر در "برزیل" رودخانه‌ها طغیان كردند و پنجاه و چهار نفر جان باختند و بیش از شانزده هزار نفر بی‌خانمان شدند. اهمیت دارد ولی چه كاری از دست ما ساخته است؟ مگر این چند روز پیش نبود كه در سلطان‌نشین «برونئی» طوفان سختی در گرفت. از كشته‌های آنجا كه بگذریم بیش از چهار هزار خانه ویران شد. ما چه می‌توانیم بكنیم، هیچ. فقط می‌شنویم یا می‌بینیم و كمی متاثر می‌شویم. همین. بعد كم كم فراموش می‌شود و در انبوه حوادث برای همیشه گم و گور می‌شوند.

بعضی اوقات اخباری به گوشمان می‌خورد كه پاك منقلب می‌شویم. این زنها چه كارها كه نمی‌كنند. مثلاً «باسیلیا»ی بیست و دو ساله‌ی آمریكایی نوزادش را پس از تولد از پنجره‌ی آپارتمانش به بیرون می‌اندازد. جسد نوزاد در شرایطی كه هنوز بند نافش به وی متصل بوده، كشف شد. یا آن دختر فرانسوی كه پس از وضع حمل در منزل، به اتفاق همسرش نوزادشان را زنده در تپه «ژای» در حومه‌ی شهر‌ «میلو» دفن كردند. اگر این عذاب وجدان نبود چه بسیار جنایت‌ها و خیانت‌ها كه برای همیشه بی‌كیفر باقی می‌ماند. معلوم نیست كدام قسمت ماجرا را باور كنیم اگر این دختر وجدان داشت چرا دست به این جنایت زد و اگر نداشت پس چرا خود را تسلیم پلیس نمود و به این عمل شوم اعتراف كرد. بعضی‌ها معتقدند اگر اعمال عجیب و رفتارهای نامعقول برخی از زنها را پیگیری كنیم، سر از فشارهای ظالمانه‌ی مردان در می‌آوریم. مثلاً در "آلمان" سالانه چهل هزار زن از خانه می‌گریزند. اكثر آنها جوان و یكی دو فرزند چهار تا دوازده ساله نیز به همراه دارند. آنها ماندن در پناهگاه‌های مخصوص زنان را به ماندن در خانه و نزد شوهران بی‌رحم و خشن خود ترجیح می‌دهند. راستی كه امیدواری چیز خوبی است اینها هم می‌توانستند پس از این همه عذاب و شكنجه به عمر خود پایان دهند اما وقتی امیدواری مثل چراغی در قلبشان روشن است مگر می‌شود از مرگ و نیستی حرف زد، حتی وقتی آن هواپیمای كوچك و شخصی با ده مسافر و یك سگ بخت برگشته در شمال ایالت «ویسكانسین» آمریكا در میان دریایی از برف سقوط كرد، بعضی‌ها هنوز به زنده ماندن آنها امیدوار بودند هر چند كه رادیوهای محلی خبر از كشته شدن كلیه سرنشینان هواپیما داده بودند و سرانجام پس از گذشت سه روز از این حادثه چرخبال نجاتی در منطقه، شعله آتشی می‌بیند و در آنجا فرود می‌آید تا به همه ثابت شود زود نباید ناامید شد و هنگام بازگشت، مسافران در حالی كه از شادی می‌گریستند تنها برای سگ مجروحشان دل می‌سوزاندند! اینها البته در پای سفره مرگ فرود آمده بودند اما از غذای آن تناول نكردند با این حال كاملاً احساس كردند این مرگ بود كه آنها را تكان داد و برق وحشت را تا اعماق وجودشان گستراند. این شادی‌ها فقط برای آنهایی كه موقتاً از مرگ جستند دوام دارد اما برای ما كه خطوط این كتاب را از نظر می‌گذرانیم موقتی است. اصلاً خوشبختی موقتی است. از خبر فوق شاد شدیم اما از خبر آدم ربایی كه در منطقه آمریكای جنوبی به یكی از پررونق‌ترین تجارتها تبدیل شده، شدیداً اندوهگین می‌شویم و در "روسیه" اخبار از این هم غم‌انگیزتر است. آنجا همه چیز به امان خدا رها شده است. من نمی‌گویم، تیتر اول روزنامه مهم «ایزوسیتا» با حروف سیاه و درشت این را می‌گوید. آیا برای افسردگی كامل این اخبار كافی نیست: رئیس جمهور دوباره بستری شده، نخست وزیر به مرخصی رفته، حقوقها عقب افتاده، مالیاتها خورده شده و هر كسی تنها به فكر خودش است و در این شرایط وطن به امان خدا رها شده است كه اگر لطف او نباشد، هر واقعه‌ای ممكن است اتفاق بیافتد. شاید پس از آن كه داستانهای تخیلی «آرتور سی كلارك» تا سال 2001 به تحقق پیوست و كامپیوترها توانستند احساسات و عواطف و وضعیت روانی، عصبی استفاده كننده‌ی خود را تشخیص دهند، آن وقت خوشبختی سایه خود را بر پهنه گسترده‌ای از زمین كه روسیه نام دارد بگستراند، اما هم‌اكنون اخباری جز فقر و فساد و جنایت و یا پرتاب ماهواره و موشك به فضا از جانب روسیه به ما نمی‌رسد. بایستی منتظر بمانیم همچنان كه آن دو مرد جوان پس از شكسته شدن كشتی شان در سواحل "هاوایی"، با سپری كردن یك ماه تمام بر روی قایق نجات و خوردن ماهی خام و آشامیدن آب باران زنده ماندند. آنها هم انتظار كشیدند تا به ساحل نجات دست یافتند. یك ماه تمام. كشتی ماهیگیری این دو مرد جوان «ریچارد و دیوید» به دست طوفانی شدید درهم كوبیده و غرق شد و این دو برای اینكه قایق بادی را بر روی آب نگه دارند، مجبور بودند هر نیم ساعت یكبار هوا وارد قایق كوچك بادی خود ‌كنند. بایستی یك شب طولانی و سرد را بر روی دریا تنها و سرگردان و زیر انبوه ستارگان و كهكشان راه شیری سپری كنیم تا معنای عمیق عشق و امید و زندگی و مرگ را با همه‌ی وجودمان درك كنیم. هیچ كس نمی‌داند چرا تقدیر اینگونه عمل می‌كند مثلاً اگر این دو غرق می‌شدند، چه اتفاقی می‌افتاد؟ مگر این دریا و آن دریا كم از فرزندان آدم را به كام خود فرو برده است. اینها نشانة چیست؟ ما از اسرار عالم هیچ نمی‌دانیم و حقایق جز اندكی برای ما آشكار نشده است. حوادث سرنوشت انسانها را اغلب دگرگون می‌سازد و ما بی‌آن كه بدانیم در مسیر و راههای تقدیر پیش می‌رویم، همان گونه كه گروهی از باستانشناسان روسی به دلیل جنگ عراق بر علیه ایران با تأسف فراوان ناچار به ترك خاك عراق شدند اما در سوریه موفق به شناسایی بیشتر تمدن پنج هزار ساله بین النهرین شمالی شدند. «امیراف» با گروهش پس از شش سال اقامت در شمال سوریه، در نزدیكی روستای «تله حازتا» به قدیمی‌ترین بخش تمدن «اوروك» دست یافتند. شهری با قدمت پنج هزار سال كه در عمق پنج تا هشت متری زیر زمین مدفون بوده است. این هیات در تله حازتا برجی را كشف كردند كه قدمت آن یك هزار سال از "برج بابل" بیشتر است. در این شهر به معبد سبز دست یافتند كه در آن پر از مجسمه‌های گلی و بت‌ها و محراب‌های مخصوص تقدیم قربانی به خدایان به همراه ظروف و زینت‌آلات بوده است و یكی از اسرارآمیزترین قسمت این شهر وجود معبدی است كه پس از حدود پانصد سال استفاده به یكباره درهای آن بسته شد و دیگر كسی وارد آن نشده است. اینها بخشی از اسرار مدفون شده‌ی پدران ماست كه اكنون فرزندانشان برای كشف هویت آنها سال‌های سال در گرما و سرما عرق می‌ریزند تا معلوم شود مثلاً تمدن اهالی شهر «اوروك» برخلاف تصورمان دنباله رو تمدن‌های «سومر» و «اكد» نمی‌باشد. آیا این خبر مهم‌تر است یا این خبر كه گربه‌ای در شرق فرانسه برای یافتن مجدد صاحب خود یكصد و ده كیلومتر را در ظرف بیست و یك ماه تمام طی كرد و سرانجام در شب عید در حالی كه همه گمان می‌بردند حیوان مرده است، وارد خانه‌ی صاحب اصلی خود شد! این خبر حتی اگر از خبر كشف معبد سبز و شهر «اوروك» با اهمیت‌تر نباشد، حداقل از سقوط هواپیمایی در "آمریكا" با بیست و نُه سرنشین و یا از خبر زمین لرزه "قزاقستان و قرقیزستان" و یا نشت گاز از دو مخزن در "پاكستان" كه بیست و یك كشته بر جای گذشت، جالب‌تر است. زیرا آن حیوان عاشق و با وفا بوده و فقط یك عاشق می‌داند كه در عشق چه نیرویی نهفته است >>> ادامه دارد

فصل۱ - فصل۲ - فصل ۳ - فصل ۴ - فصل ۵ - فصل ۶ -