سحر کرامت، آسو
«اواخر جمعه سردخانهی مرکز درمانی ما پر شده بود. مجبور شدیم که مجروحان فوت شده را به بخش دیالیز ببریم و آنجا به ردیف بخوابانیم. حتی کیسههایی که جسدها را در آنها میگذاشتیم هم تمام شده بودند و پیکرهای بیجان را در ملحفه میپیچیدیم و گره میزدیم.»
این روایتی از یک مرکز درمانی در شهرستان قرچک است. شهرستانی کوچک در استان تهران با جمعیتی کمتر از ۲۷۰ هزار نفر که در دو شب هجدهم و نوزدهم دیماه فقط در یکی از مراکز درمانی آن دستکم صد کشته به ثبت رسیده است.
احمد، پرستار این مرکز درمانی که برای حفظ هویتش با نام مستعار مشاهداتش را نقل میکنیم، میگوید: «شب پنجشنبه، هجدهم دیماه، نزدیک به ۴۰ کشته به مرکز درمانی ما آوردند. اینها کسانی بودند که قبل از رسیدن به بیمارستان تمام کرده بودند و کاری از دست ما برایشان برنمیآمد. قرچک شهر کوچکی است و این تعداد کشته نسبت به جمعیت قرچک فاجعه است. به غیر از آن تعداد زیادی هم پس از انتقال به مرکز درمانی جان باختند. ما تعداد زیادی مجروح را به بخش آیسییو مرکز خودمان فرستادیم اما نتوانستیم جانشان را نجات بدهیم و از دست رفتند. حدود ۲۰ مریض را به تهران اعزام کردیم که بسیاری از آنها هم فوت شدند، چون شدت جراحات به حدی بود که نمیشد برای آنها کاری کرد. کسانی هم بودند که ساچمه خورده بودند و آسیبش به حدی بود که زنده نماندند. برای همین میتوانم بگویم عدد کشتهها برای دو روز پنجشنبه و جمعه به راحتی میتواند به ۱۰۰ نفر برسد. از طرف دیگر پیکر بیجان بسیاری از کسانی که به آنها شلیک شده بود، صبح فردای آن روز در خیابانها و جوی آبها پیدا شدند و اصلاً به بیمارستان نرسیدند. برخی از آنها از همان خیابان جمعآوری شدند و مستقیم به پزشکی قانونی کهریزک منتقل شدند و برای همین نمیشود آمار دقیقی از کل کشتههای آن شب داد.»
احمد میگوید که پنجشنبه و جمعه در آمادهباش کامل بودند: «آنچه میدیدم شبیه به فیلم ارباب حلقههای۲ بود که همه منتظر حمله هستند و جلوی دیوار قلعه ایستادهاند و با اضطراب به تاریکی که تا پایان دشت میرود، نگاه میکنند. آنها میدانند قرار است فاجعهای شروع شود اما کاری از دستشان برنمیآید و فقط منتظرند. ما هم همینطور بودیم. تا شب تمام مریضهای غیراورژانس را ترخیص و اورژانس را خالی کردیم و تعداد پرستارهای بخش اورژانس را دوبرابر کردیم. ساعت هشت و ربع شب فاجعه آغاز شد. اولین مجروحی که آوردند، تیر مستقیم به سرش خورده بود. مجروحهایی که تمام کرده بودند و امیدی به آنها نبود به اتاق احیا میرفتند، چک میشدند و داخل کاور قرار میگرفتند و به سردخانه منتقل میشدند. مجروحهایی که ساچمه خورده بودند و میشد برای آنها کاری کرد به اتاق عمل سرپایی منتقل میشدند و کار درمانی آنها انجام میشد و بقیه که کمی ثبات بیشتری داشتند به اورژانس منتقل میشدند. از ساعت هشت و ربع قطاری از برانکارد وارد ساختمان شد که پایانی نداشت. بسیاری بودند که ما نمیتوانستیم برای آنها کاری کنیم. ما چیزی را تجربه کردیم که در هیچ زمان دیگری تجربه نکرده بودیم. نه در ۱۴۰۱، نه در ۹۸ و نه هیچ زمان دیگر. یک کشتار دستهجمعی رخ داده بود. بیشتر مجروحهایی که میآمدند و بدحال بودند، تمام میکردند. بسیاری از آنها علائم حیاتی نداشتند.»
شلیک به سر و سینه
تا سه ساعت اول بیشتر کسانی که به این مرکز درمانی میرسیدند تیر ساچمهای خورده بودند اما از حدود ساعت ده و نیم شب بیشتر مجروحانی که میآوردند تیر جنگی به سر و سینه آنها خورده بود. احمد میگوید: «برای من خیلی دردناک بود که انگار تک تیراندازها را روی ساختمانهای بلند مستقر کرده بودند و از بالا به مردم شلیک میکردند. این را میتوانستیم از جهتی که تیر به بدن افراد شلیک شده بود، تشخیص بدهیم. بیشتر تیرها به سر و سینه شلیک شده بودند و همهی کسانی که تیر به سر و سینهشان اصابت کرده بود، مدتها بود که تمام کرده بودند و ما نمیتوانستیم کاری برای آنها بکنیم. برخی هم تیر به ران پا یا پشت کمرشان یا دستهایشان اصابت کرده بود و امکانی برای زنده ماندن داشتند. بسیاری از آنها سرپایی مداوا شدند و برخی هم به اتاق عمل رفتند اما در پیگیری آنها در روزهای بعد متوجه شدم بسیاری از آنها هم جانباختهاند.»
احمد میگوید روایتهای همکارانش در بیمارستانهای تهران از این هم «ترسناکتر» بوده است.
به گفتهی او، حدود نیمی از فوت شدهها کسانی بودند که خانواده یا آشنائی آنها را آورده بودند و اطلاعاتی دربارهشان ثبت شده بود، اما نیمی دیگر اسم و هویتشان معلوم نبود: «من امیدوارم بودم که تعداد آنها زیاد نباشد، اما دستکم به ۵۰درصد رسید. خانوادههایی که عزیز از دست داده بودند، روح و روانشان فروپاشیده بود، به شدت گریه میکردند و بر سر و صورت خودشان میزدند. با حراست درگیر میشدند و کنترل از دست ما خارج شده بود.»
احمد تعریف میکند که حدود چهار روز بعد از پنجشنبه و جمعه (۱۸ و ۱۹ دی)، بسیاری با عفونت محل ساچمهها به مراکز درمانی مراجعه کردند: «خیلیها آن شبها از ترس به بیمارستان نرفته بودند و به همین دلیل زخمهایشان عفونت کرده بود. بسیاری را برای جراحی به اتاق عمل بردند، و بخشی از آنها هم فوت کردند.» او میگوید هنوز هم بسیاری در خانههایشان ساچمه در بدنشان دارند و درد میکشند و نمیدانند کی قرار است به بیمارستان بروند: «برای برخی از آنها هم شاید نشود کاری کرد.» احمد در پاسخ به این سؤال که آیا نیروهای حکومتی برای زدن تیر خلاص به مرکز درمانی آنها آمدند یا نه میگوید: «نیروهای حکومتی به مرکز درمانی ما نیامدند، شاید چون در خیابان درگیر بودند و نمیتوانستند به همهجا سر بزنند. من فکر میکنم از این حکومت همه کار برمیآید و هیچ خط قرمز و محدودیتی برای آنها وجود ندارد، اما من به خودم تلقین میکنم که در میان کادر درمان افراد بسیار باشرفی هستند که اجازه چنین کاری را به آنها نمیدهند، جلویشان میایستند و به همین دلیل نیروهای امنیتی نتوانستهاند در درمانگاه تیر خلاص به کسی زده باشند.»
احمد دربارهی جستجوی خانوادهها برای یافتن کشتهشدگان میگوید: «حدود ساعت سه-چهار صبح شنبه بود که مردم سراغ ما میآمدند، عکسهای عزیزانشان را به ما نشان میدادند و سراغ آنها را میگرفتند. ما اسم و نشانی نداشتیم و آنها را به سردخانه برای شناسایی میفرستادیم که بسیار دردناک بود. آدمهای گوناگونی در میان کشتهشدگان بودند ــ پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوجوان. دخترها و پسرهای جوان بسیاری را به مرکز ما آورده بودند که سر و سینهی آنها شکافته بود. از همه کمسالتر نوجوانی بود که مادرش میگفت با هم برای خرید به خیابان آمده بودند اما فرزند نوجوانش تیر خورده و کشته شده بود. مرد دیگری هم بود که حدود ۵۰ سال داشت و از پنجره به بیرون خم شده بود که ببیند در خیابان چه خبر است، با تفنگ ساچمهای به سرش شلیک کرده بودند و کشته شده بود. من عکس سر او را دیدم، روی جمجمهاش پُر از نقاط کوچک و بزرگ ساچمه بود. به اصرار خانواده، او را به بیمارستانی در تهران فرستادیم، اما مطلقاً شانسی نداشت و قطعاً زنده نمانده است.» >>>
نظرات